تبليغاتX
شعر های عاشقانه من و بی کسیم

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

شعر های عاشقانه من و بی کسیم

ای کاش سرنوشت جز این می نوشت هر انچه نوشت دردی به دل نوشت
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
تبلیغات
تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

درباره ما


تصویر روز


 

امکانات دیگر

<>

Best Cod Music


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

دريافت كد در بهاربيست

تعبیر خواب آنلاین

مشاهده جدول کامل ليگ برتر ايران

Pichak go Up
گالری تصاویر

فال حافظ



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

آيکـُن هاي ِ دختره

Photography Icons Photography Icons
چت روم
IS

.

Google Pagerank

آمار سایت

-
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

 

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: | نویسنده: صابر

 




کجایی که داره بی تو نفسم می گیره  تو رو میخوام کنارم بی  تو آروم ندارم

نمیتونه جاتو کسی تو دلم بگیره فقط تورو می خوام من بی تو آروم ندارم

بی تو زندگی محاله بی تو یه روز یه ساله دلم برات چه تنگه دنیا با تو قشنگه

می بوسمت یه عالم آروم میشه خیالم با تو همش تو ابرام نباشی خیلی تنهام

تو دنیا هیچ کسو از تو بهتر ندیدم یه تار موتو عزیزم به صد تا دنیا نمیدم

به آرزوم میرسم با تو  من خوشبختم تموم عمرم شب و روز دنبالت میگشتم

قلبم مال  تو جونم مال  تو عشقم به تومی نازم نفسم

قلبم مال  تو جونم مال  توعشقم  تو رو دوس دارم عزیزم

عشق همیشگیمی تمام زندگیمی همش و رویاهامی مثل نفس باهامی

                  تو خوب و خواستنی پاکیو دوس داشتنی هر جای دنیا باشی الهی زنده باشی

 

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

ی خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم ...

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم ...

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم ...

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ....!

                         حرف آخرم عشقم:"دوست دارم ""عاشقتم""میپرستمت"

 

 از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه. ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت. از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر. از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ... ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، 

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده

 زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ،

 هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از

چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، 

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم !

   دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریمـــــــــــا           عصر جمعه توی ایوون میشینم مثل قدیمــــــــا

تو دلم میگم اقا جون تو مرادی من مریـــــدم          من به اندازهی غصم تم عشق تو چشیـــــــدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی ابرو بگیرم           یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتـــم            ۱ دونه هدیه ناچیز واسه تو کنار گذاشـــــتـــم

یادمه یکی بهم گفت هر کی تنهاست تو دنیا           ۱دونه نامه خوش خط بنویسه واسه اقا کاغــذ

نامه رو برداشت توی رود خونه بریزه بنویسه            واسـه مولــاش "خاطــــــرت خــــیلــی عزیـــزه"

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

 

 


موضوع: | نویسنده: صابر

دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم .

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد . 

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم .

دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود . 

دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته .

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت ، دوباره من و یک دنیا خاطره ...  


 

مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم

تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ...

هـــرگــز دلـــم را نــخــواهـم فـــروخــت
 
بــه بـهــانـه ی نـاچـیـزی که یـهـودا عـیـســی را فــروخـت
 

 
هــــرگــز قـــول نــخـــواهـــم داد

آن ســـیــب را نـــچــیــنـم ، چــون نـمی تـوانـم ...

دسـتـانم را در گـلـدانـی خـواهـم کـاشـت ، چـشمان تـورا بـار خـواهـنـد داد

قـــلـــبـــم را :
 
 در هــزار تــوی خــاطـره هــا پـنـهـان مـی کـنـم

شــایـد تـورا فـرامـوش کــنـد ،
 
نـمـی تـوانـد ... دیــگــر بـه بــاد نـخـواهــم دادش ، قـلـبــم را مــی گـویـم

دیــگـر هـرگـز امـتـحـان نـخـواهـم کـرد ، عـاشـقـی را مـی گـویـم

خــســتـه شــده ام از دوری تــو از تـاریـکـی . بـی تــو ... آرزویــــم :
 
 غـــوطـــه وری در آرامـــش تــوســت

در تـاریـکـی ..... روشـنـایــی ، هر کجا .... با حضور تو ...
 
 


 


موضوع: | نویسنده: صابر

ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ...

من تو را به مدت بودنم دوست دارم ...

ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت

 به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...


عشق را ... چگونه بودن را ...

دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ...

قشنگ نازنين من كه تو باشي ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم

قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم .

تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود . 

عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است .

مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام .
 
به دستهايت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبريز از محبت اند .

دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .

 



لحظه ای مکث ... آرزویم این است : نرود لبخند از عمق وجودت هرگز ...

چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست !

این نسیمی که می وزد پائیزیست ، پر از عطر و بوی عاشقیست !

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق ؟

چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ...



این نسیم پائیزی در این روز قشنگ آفتابی دل مرا شیدا کرده است ...

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ؟

چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ...
 
هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ،
 
از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست !

لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی !

چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ،

چـقـدر تـو عـزیـزی بـرایـم عـزیـزم ...
 
 
 



موضوع: | نویسنده: صابر

فراق یعنی دوری ، دوری یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو و تو یعنی تمام دنیا ...


 عزیز مهربانم کاش من هم مثل تو بودم .

تو که آینه ات زلالی و صداقت را از چشمه ها به ارث برده ،

نگاهت به آسمان پیوند خورده و مهربانیت دریا را به تحسین وا می دارد

و استقامتت کوه را ...

کاش میتوانستم لا اقل کمی مثل تو باشم  

تو که اندوه دیگران نمی گذارد به دردهای خودت فکر کنی ،

تو که از دل شکستگی دیگران دل آزرده می شوی و از غم رفیق اندوهگین

و نارفیقی ها را به دل نمی گیری و در محبت به دیگران غریبه و آشنا برایت فرقی ندارد .

خوشا به حال تو که بهترینی ...

محبوبم برایت غبار را از آینه ها پاک می کنم و آفتاب را به مهمانی پنجره ها میخوانم

و جاده ها را به زیباترین گلهای بهاری فرش میکنم .

باران را به سبزه ها مژده میدهم . 

بلبلان را به نغمه خوانی بر شاخه های شاخسار محبت دعوت میکنم

و از ابرها برایت سایبان میسازم

برای تویی که در عشق برایم جاودان خواهی ماند ...
 
 
 

آغـــاز دوبـــاره زنــدگــیــت را صــمـیـمـانـه تـــبـریـک مـیـــگـویـم ...

ای بهترین و عزیزترین مهمان قلبم سلام ...

سلامی از اعماق قلبم به تو یگانه معبود عشق تقدیم میکنم ...

ای محبوب من اگر در تمام عمرت توانستی قطرات شبنم باران روی گلبرگها را بشماری

آنگاه خواهی توانست که بدانی چقدر برایم عزیزی ...



و اگر دیدی در شب ستاره ای ندرخشید و اگر دیدی سیاهی در شب نمایان نگشت

و اگر دیدی پرندگان در آب زندگی میکنند و ماهی ها در هوا

آنگاه بدان که فراموشت کرده ام ...

یار دیرینه ی من هر گاه ناخودآگاه از لابه لای خاطراتم عبور میکنی ردپای نگاهت را بوسه باران میکنم ...

من صادقانه حضورت را در تار و پود احساسم حبس میکنم تا بدانی چقدر برایم عزیزی ...

مهربانم آمدی و با آمدنت بوسه بر خاک مهرت نهادم

و در آستانه کعبه ی عشق با تو پرواز کردم و نور را با تو شناختم  

و ای کاش امتداد لحظه ها ، تکرار با تو بودن بود ...

عزیز امروز و دیروز و فردایم ، طنین انداز خلوت خانه ام میلادت مبارک باد ...


موضوع: | نویسنده: صابر

سپیده جان بدان تار مویت را به کل دنیا نمیدهم گرچه جانم را فدای یک بال پروانه کنی دوستت دارم گلم



طرح چشمان تو جاذبه ی محبت است و من اسیر چشمان توام ...

عزیزم روزها چه زود غبار سال میگیرند ،

انگار همین روزهای گذشته ی  نزدیک بود

و در آن هنگام کوچه به بن بست رسید و قحطی هوای تازه شد ...

امشب آسمان رعد و برق میزند

گویا او هم تا ته ترین نقطه دلش آتش گرفته است

 شاید هم بغض راه گلویش را گرفته و نای باریدن ندارد

مانند دل من که هیچ گاه جرات بازگو کردن غصه هایم را ندارد ...

راستش را بخواهی خسته ام

خسته از این همه های و هوی زمانه ، از باید ها و نبایدهایش

از ای کاش های بی معنا و مفهومش

کاش پنجره دلم آنقدر مه نمی نوشید ومن با دستان نا امیدم

هر روز به آینده و گذشته ام نمی اندیشیدم ...

دیشب تمام مدت زیر باران خوابیدم ،

تصور کردم شاید قطرات باران غصه های دلم را بشوید

و یخ ته دلم را آب کند

ولی من بر خلاف تمام آدمهای دنیا خنده ام از سر ذوق نیست

و به هیج صورت نمیتوانم با دل پر از غصه ام کنار بیایم ...
 
***********************************************
 



 

 

 

 

 


موضوع: | نویسنده: صابر

 
 
فاصله
 
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها


***************************************************

رهگذر

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

 


امشب سر ان دارم

امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم

امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم

امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم

امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم

امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!


 

موضوع: | نویسنده: صابر

مولانا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا...

//********************************//


کسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

ه.ا.سایه


برخیز و ببین
 
من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را



موضوع: | نویسنده: صابر

عشق يعني خاطرات بي غبار                     دفتري از شعر و از عطر بهار

    عشق يعني يك تمنا ، يك نياز                     زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

    عشق يعني چشم خيس مست او              زير باران دست تو در دست او

    عشق يعني ملتهب از يك نگاه                    غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

    عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق       گرمي دست تو در آغوش عشق

    عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان         تا سحر از عاشقي با او بخوان

    عشق يعني هر چه داري نيم كن                 از برايش قلب خود تقديم كن

 

*************************************

نوشتم رو دفتر عشق عاشقا تنها مي مونن

 نوشتم تو دفتر عشق بعضي ها نامهربونن

 نوشتم تو دفتر عشق عشق مثل يه موج درياست

بعضي وقتا ميرم به ساحل بعضي وقتا ميره از اينجا

 تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خود

 كه ديگه با هم نباشيم ديدي عشقمون ترك خورد

در جوابتو نوشتم

 تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت وسردي

تو چقدر ساكت وسردي

 توي اين شباي غربت با يادت ترانه ساختم

ميدونم كه خيلي تنهام

ميدونم كه عشقمو باختم

تنهايي شده يه عادت

واسه اين دل خستم

منه ساده رو نگاه كن چطوري به پات نشستم

نوشتم رو دفتر عشق عاشقا سنگ سبون

نوشتم رو دفتر عشق بعضي ها چه پر قرورند

 نوشتم رو دفتر عشق عشق مثل ابر بهاره

وقتي كه دلش ميگيره نم نمك ميخواد بباره

تو براي من نوشتي سرنوشت چنين رقم خورد كه ديگه با هم نباشيم

 ديدي عشقمون ترك خورد

در جواب تو نوشتم تو مثل يه برگ زردي مثل يه غروب پاييز تو چقدر ساكت و سردي

تو چقدر ساكت و سردي

شهر عاشقي شلوغ واسه مردم دنيا

چرا وقتي نوبت ماست ميگن نداره هيچ جا

ميخوام واسه دل خستم اين ترانه رو بسازم

 چرا رفتي مهربونم      نگفتي تنها مي مونم

*****************************************

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.


یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

*******************************************

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

*******************************************************


موضوع: | نویسنده: صابر

دیوانه....

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

******************************************

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

************************************************************

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

****************************************************************

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

***************************************

 

 روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
 هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
 چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 

 

روزی که دلم پیش دلت بود گرو
 دستان مرا سخت فشردی که نرو
 روزی که دلت به دیگری مایل شد
 کفشان مرا جفت نمودی که برو

 
 
 

 به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
 عجب از محبت من که در او اثر ندارد
 غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
 دل من ز غصه
خون شد، دل او خبر ندارد

 
 
 

 اینجا آسمان ابریست
 آنجا را نمی دانم
 اینجا شده پاییز
 آنجا را نمی دانم
 اینجا فقط رنگ است
 آنجا را نمی دانم
 اینجا دلی تنگ است
 آنجا را نمی دانم

 
 
 

بي تو چون شبهاي ديگر
امشب آرامي ندارم
در سکوت کوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم

آن زمان اين کوچه هر شب
کوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود

اين زمان افکنده بر ما
سايه ، ديوار جدايي
اي خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنايي

اي کوير سينه من
بوته هاي آتشت کو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سرکشت کو



موضوع: | نویسنده: صابر

روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند. شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به دخترک دارد!؟" شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني . معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند!

 

 

از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی گفتم نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی سلام بنده من خوش امدی اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم خدایا چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا .................

در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی

         تو همون بودی که من خوابشو دیدم

                                     تو همونی که میخوام براش بمیرم

                                      تو همون فرشته ای از جنس ادم

                                       تو واسم نشونه از خدای عالم

                                    تو همونی که تو خنده هام شریکی

                                     توی درد و غصه هام واسم تپیدی

                              تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود

                                            تو یه قطره از خدایی

                            تو هون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم

                              از خدا خواستم همیشه پیش تو اروم بگیرم

                             تاکه چشمات گریه میکرد ارزوم بود که بمیرم

                           کاش بودم کنارت ای گل تا که دستات رو بگیرم

                                         شمع باش پروانه میشم

                                               تا کنار تو بسوزم

 

   **مدیونتم تا اخرت**

 

ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد

ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم

ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم

ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم

.

.

.

ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت

نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری

ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم

ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم

ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم :   دوست دارم  

اینم به گفته یکی از دوستام نوشتم درخواست اون بود باید نوشته میشد خدا صبرش بده

فتنتو میدیدم با چشام                                       هزارتا حرف بود تو نگام

از روی غرور نگفتم نرووووووو                                  مقصر من بودم نه تووووووو

درسته تو خواستی جداشدی از من                      ولی من نباید قبول میکردم

ترجیه دادم سکوتو به حرفم                                  اشتباه بود میگم که برگرد 

                       عاشقارو نگاه هرکدوممون یه جوری توی اندوهیم

                       کسی نمیدونه که ماها  همیشه چرا از هم دوریم

                          اگه گریه میکنیم اگر بی قراریم اخه مجبوریم

                                   بنویس باچشم خیس که ما

                                            عاشقــــــــــیم

 


 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


موضوع: | نویسنده: صابر

 
بودنتو 
 
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 
 
این بهانه چیست 

 رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟

این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند 

پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو 

قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟ 

این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم 

باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند 

بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود 

آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند 

با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم 

طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند

شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم 

فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند


  

قسم خوردم ، قسم خورده می مانم

چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند

ما را هراسی نیست از بی وفایی

گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند

بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق

که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند

با اون همه قول و قرار و پیمون

 که با من غمزده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی

 اما منو تنها گذاشتی رفتی

پس اون همه وعده که دادی چی شد

 رفتی و وعده تو وفا نکردی

گفتی خدا تو رو به من رسونده

 رفتی و شرمی از خدا نکردی

برو ولی هر جا که باشی

 هر جای این دنیا که باشی

یه روزی پیدات می کنم

 نگا تو چشمات می کنم

راز تو رو پیش همه

 می گم و رسوات می کنم

برو ولی یادت باشه که با من

 از روز اول وفا نداشتی

گفتی خدا گواهه دوست دارم

 تو گفتی اما به خدا نداشتی

اون روزا یادت نمیاد که گفتی

 اگه بری غم واسه من می مونه

یادت بیاد گفته بودی به جز تو

 راز تورو فقط خدا می دونه

چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست !

این نسیمی که می وزد پائیزیست ، پر از عطر و بوی عاشقیست !

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق ؟

چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ...

این نسیم پائیزی در این روز قشنگ آفتابی دل مرا شیدا کرده است ...

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ؟

چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ...
 
هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ،
 
از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست !

لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی !

چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ،

چـقـدر تـو عـزیـزی بـرایـم عـزیـزم ...
 

 
 

ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت

 به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...

عشق را ... چگونه بودن را ...

دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ...

قشنگ نازنين من كه تو باشي ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم

قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم .

تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود . 

عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است .

مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام .
 
به دستهايت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبريز از محبت اند .

دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .



 
امشب دوباره در سر دارم یاد تو را

ولی بازهم فرسنگها فاصله ارمغان است دستهای من و تو را

دوباره می بوسم یاد تو را٬ نشان عشق تو را

نیستی که ببینی چگونه تا بی نهایت می برم یاد تو را

و چگونه بر می دارم در خیال فاصله میان دستانم و دستهای تو را

طاقت ندارم اینگونه دوری تو را

کاش می توانستم حس کنم در دستانم گرمی دستان تو را

بدان به غربت خواهم سپرد این فاصله ها را با یاد تو

تا روزی که احساس کنم گرمی دستان تو را

تا دوباره ببینم آن فروغ چشمان تو را

به خود که بازمی گردم ساعتها را سپری کرده ام با یاد تو

بدان که این امید ها را مدیون ام به یاد تو

 

خسته شدم

دلم پیش تو جامونده من اینجام

تو دوری از منو من بی تو تنهام

ولی  باید  بسازم  با  غم  تو

که  با تو  می رسم به  ارزو هام

غروب  میشه  دلم بی تو میمیره

میره خورشید میاد این شب تیره

منو از  یاد  نبر  ای  نازنینم

نذار  عاشق  تو  تنها  بمیره

نگو وقتی که نیستی میری از یاد

که  دیگه  اسم هم  یادت  نمیاد

خودت که بهتر از هر  کی می دونی

دلم غیر از تو هیچ کس رو نمی خواد


موضوع: | نویسنده: صابر

***************************************************************

 

من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو

**********************************************************

خصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضیح اینكه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب كرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !
اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ كه در یک قسمت تاریک آنهم بدون كوچكترین حرکت، یك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !
مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یك موجود كوچك با عشقی بزرگ

******************************************************************

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

***************************************************************

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

***********************************************************

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

*************************************************

 


موضوع: | نویسنده: صابر

بیا پیشم بمون تنها نمونم

می خوام تا ابد واست بخونم

می خوام بگم عشق پرزده

تو دل من کلی غم زده

اگه بیای بمونی پیشم

تا ابد راضی میشم


ته نشین شده عشقی که ما داشتیم

شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم

عشق از سه حرف تشکیل شده

ع ش ق اینجوری تعریف شده

علاقه شدید قلبی معنی شده

دوست داشتن با عشق درگیر شده

عشق پرزده تنها

میای پیشم فردا

مثال عشقمون مثل آدم و حوا

عشق پر زده تو ور خدا برگرد

دیدی قیامت همه جوره باهات سر کرد


زیر لب اسمم و می کردی زمزمه

شنیدم خونه عشقت اومده زلزله

میدونم که قلبت برام دلتنگه

همه حرفایی که میزنم یکرنگه

می اومدی پیشم می کرد قلبم تاپ تاپ

هر وقت می رفتی ساعت می کرد تیک تاک

 

اینو بدون عاشقتم صد در صد

همیشه تو دریایی و قطرم من


آره منم همونیکه چشماش خیسه

به عشق تو اشکاش لبرزیه

کل زندگیم و باختم به یه لبخند

فقط دارم توی زندگی یه ترفند

قیامت می خوام بکنمت پرستش

اما نمیذارند دشمنای نفس کش

دشمن و بی خیال شو همیشه هستش

می خوام صدات کنم بهت بگم پرستش


بیا پیشم بمون تنها نمونم

می خوام تا ابد واست بخونم

می خوام بگم عشق پرزده

تو دل من کلی غم زده

اگه بیای بمونی پیشم

تا ابد راضی میشم


ته نشین شده عشقی که ما داشتیم

شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم


تک و تنها نشستم بدون یارم

وقتی اون نیست من خیلی خارم

آسمون و نگاه می کنم مه شده

یاد خاطراتم میفتم گم شده

به عشقت میخونم حس قلبم

میذارم کف دست تو حرفم

چه جوری بهت بفهمونم می خوامت

می خوام بذارم دستم و رو لبت

بکنمت ترک و می خوام بگمت

بوسه نگو می خوام بدمت


هر وقت دستت و میدادی دستم

ضربان قلبم می رفت رو 700

همیشه هستم تو خواب و بیداری

وقتی تو نیستی من هستم تو خماری

چرا نمیای بهم بگی بی حالی

از وقتی که رفتم بیماری

چرا کم سو شده چشای گربه ایت

رنگت پریده و انگاری مرده ای


چند وقته که رفتی شدم ساکت

هر شب می خوابم به امید خوابت

نگاه می کنم به عکسمون تو قاب نقره ای

که الان کنار حاله

بغل عکست من مثل خارم

نقره داغم کردی ولی نرفتی از یادم


بیا پیشم بمون تنها نمونم

می خوام تا ابد واست بخونم

می خوام بگم عشق پرزده

تو دل من کلی غم زده

اگه بیای بمونی پیشم

تا ابد راضی میشم


ته نشین شده عشقی که ما داشتیم

شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم

عاشق منم، ساده دل منم

اگه من منم اون عاشق تو قصه ها منم

اگه نیازم نذار ببازم

بذار تو دلت خونه عشق و بسازم

این بود عشق من تا ابد بهت تشنم

بودی تو بهشتم تویی فرشتم

همه کف دستم با خون نوشتم

که تویی و میمونی تنها عشقم

پس چرا بهم نگفتی یک کلام

که من تو رو دوست دارم اردلان

بی تو من نمی تونم باشم در امان

امیر اردلان مردست دیگه از الان

دیگه رفتم بستم

حالا شدم خسته

کسی که بی تو الان تنها نشسته

می تونی صدام کنی عاشق دل شکسته

آروم آروم بخاطرت چشام میشه بسته

 

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی وببینی که دیگه دوستش نداری ....خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتوواسش گذاشتی ....خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفامی سوزونه گاهی قلب وزهر تلخ بعضی حرفا  ...خیلی سخته اون کسی که اومدوکردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه...خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه ...خیلی سخته اون کسیکه گفت واسه چشمات می میره بره ودیگه سراغی ازتوونگات نگیره ....خیلی سخته نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه ...خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفرشه تازه فردای همون روزدوست عاشقش خبر شه ...خیلی سخته که دلی روبا نگات دزدیده باشی وسط راه اما ازعشق،یه کمی ترسیده باشی ...خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی ازخودت می پرسی یعنی،میشه اون بره زمانی؟...خیلی سخته توی پاییزباغریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی ...خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه ...خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلاییکاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفاییخیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب،چشم تو سرش شلوغه ...خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت ...خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون بشه عبادت ...خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دوپرستو نباشه هیچ اختلافی ...خیلی سخته اونکه دیروز واسش یه رویا بودیاز یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بود...یخیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روزشددوباره خیلی سخته که من وتو همیشه باهم بمونیم 

انقدرعاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم

 

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند  

که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم

  اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد اجابت قرار نداد

و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم  و های های گریستم و او رفت

و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و

امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم

و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است

 

 

آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

 

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

 


انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 


شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

 

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

 

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

 

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

 

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

 

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

 

 

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 


موضوع: | نویسنده: صابر

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
بودن و نبودنی که کاش بیرزه
همتی کن پای این سقف شکسته
نگو این سقوط آخر راتو بسه
کم نشو تو وحشت باغی که سوخته
سکه خنده اتو کی به غم فروخته
نگو تقدیر وصد تا گره داره
قحطی نور رو نذار پای ستاره
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه

نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه

 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
...
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
زود قضاوت نکنیم

 

از برای غم من سینه ی دنیا تنگ است


بهر این موج خروشان دل دریا تنگ است


تا ز پیمانه ی چشمان تو سر مست شدم


دیگر اندر نظرم دیده مینا تنگ است


بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است


از برای دل آشفته ما جا تنگ است

گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا


فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است


سر بدامان تو زین پس نهم و ناله کنم


بهر نالیدن من دامن صحرا تنگ است


مگر امروز به بالین من آیی که دگر

عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است


خنده غنچه فرو مرد ز بیداد خزان


چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است 

 

حقیقت داره یا خوابه، که دستات توی دستاشه؟
محاله...اون نمی تونه، مث من عاشقت باشه


باهاش خوشبخت و آرومی، سرت رو شونه ی اونه
یه روزی مال من بودی،ولی اینو نمی دونه


نمی دونه که دست تو، تو دستای منم بوده
بهش بگو که آغوشت، یه روز جای منم بوده


بگو چی بین ما بوده؟ سر عشقت چی آوردی؟
اونم حرفاتو باور کرد! واسه اونم قسم خوردی


منو یادت میاد یانه؟ همون که عاشقش بودی
چقد راحت یکی دیگه، جامو پُر کرد به این زودی
 

 

در زمستانی سرد با دلی گرفته

زیر لــــب می خوانـــــــــم ...

کــــــــاش می شد به تو گفت :

که تو تنـــــها سخن شعر منی ،

 تو نرو دور نـــــشو از بر من

تو بمان تا که نمیرد دل من ...!

باز امشب غزلی کنج دلم زندانیست

   آسمان شب بی حوصله ام طوفانیست

      هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

         های های دل دیوانه ی من پنهانیست ... !!!

 

یادتو

ديشب به يادت درياي دل واپسي هايم را غزل غزل گريستم.

اينك آكنده از بغضي ناشكفته با دلتنگي هايم شعر مي سرايم

.

.

.

تو در چشمان مهتابي كدامين ستاره خفته اي كه حتي

 يك لحظه به دنيای روياهايم سرك نمي كشي؟؟!

تو در كدامين سرزمــين خانه كرده اي كه

فرياد بلند درد هايم را نمي شــــنوي؟؟!

اي خسته از تـــــــــــــــــــكرار،

 تنــــــــــــــــــــها دلخوشي ام

 تكرارلحـــــــظه هاي است

كه در اين سراب سوخته

 با خيالش زنده ماندم!!

...!!!!!!!!!!!!!!

 

وقتی دلت تنگ است و لبانت پر از سکوت ،

وقتی هیچ اشتیاقی درون حوضچه چشمانت نیست ،

وقتی سبوس زندگانیت در باد گم میــشود،

وقتی لهـــجه شیوایی هزاران به گوشت نمی رسد ،

وقتی تنت از دست حرفها ســــــرد است ،

وقتی هیچ کس تو را "نازنیـــــــــن" خطاب نمی کند ،

درهای آســــــــــــــــمان که بسته نیست .

دستانت را بســـوی رنگیـــــن کمان ها بلنـــــــد کن،

چون همیشه یکی هست که تو را از پس ابرهای تیره و شاید زلال ، "نازنیـــــن" صدا کند

 

اي مسافر !

 اي جدا ناشدني ، گامت را آرام تر بردار،از برم آرام تر بگذر،تا به کام دل ببينمت.

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم.

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

 و شگفتا که زيستن با نيمي از روح .تن را مي فرسايد... .

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را.

مسافر من،

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش.

با من سخني بگو.مگذار يکباره از پا در افتم.فراق صاعقه وار را بر نمي تابم...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...

 وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

 بارانِ هنگام طوفان را که مي بيني

 آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... ؟

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است.

اي پرنده ! دست خدا به همراهت.اما نمي داني ...

نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

مترسک...بس است به خـــــــــــــــــــاطردیگران ایستادن.

 

هر بامداد به دیگران صبح بخیر میــــــــــــــــــــگویی

ودر انــــــــــــــــــــتظار پاسخ قلب چوبی ات میشکند

وهر غروب دور از چــــــــــــــــــــــــــــشم آنان ....

اشک های شیشه ایت در تلاطم گندم زارهاگم میشود...

وتو حتی در میان مترسک ها چه تنـــــــــــــــهایی....

به خاطر دیـــــــــــــــــــــــــــگران ایستادن بس است

بیا کمی هم .....برای دل تنگمان قدم بزنــــــــــــــــیم...

 

این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمر با وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این پرستو رفتنیست

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل...

 

بیا یارم بیا یارم  دری بگشوده شد

به روی مردمک های سیاه چشم ما

به روی دست های سرد اما پر امید عشق ما

به روی این صداقتهای ناب عشق ما!

تو را سوگند بر این آسمان نیلگون

تو را سوگند بر این لاله های رنگ خون

بمان..تنها مرو از این دیار آشنا

من اینجا با توام..اینجا فقط دارم تو را....

 

قایم موشک بازی نکن

دستتو خوندم دیوونه

فکر نکنی با رفتنت

دلم میگیره بهونه!

برو به زندگیت برس

خسته شدم از دیدنت

از این دورنگی و ریا

به هرجا پر کشیدنت!

از چی منو میترسونی؟

از اینکه جام کسی بیاد!؟

یعنی بازم پیدا میشه

آدمی که تورو بخواد؟!

ساده تر از من دیگه نیست

فکر نکنی خیلی تکی

کی گفته خیلی خوشگلی؟!

کی گفته تو با نمکی؟!

برو شاید گیرت بیاد

یه روز یه ساده مثل من

دروغاتو باور کنه

از ته جون و قلب و تن...

برو شاید یه روز بشی

عاقل و خاطرت بیاد

ترانه عاشق تو بود

تو عشقشو دادی به باد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع: | نویسنده: صابر

 

امـــــروز ، چـرکنـویس ِ یکی از نامـه های قـدیمـــی را

پـــیــدا کـــردم !

کــاغــذش هــــنـوز،

از آواز ِ آن همـه واژه بـی دریغ

سـنـگین بود !

از بـاران ِ آن همـه دریا !

از اشــتیاق ِ آن هــمه اشک

چقـدر ســــــــاده برایـت ترانه مــی خواندم !

چــقــدر لبهـای تو

در رعـایت ِ تبــسم بــی ریا بـودند !

چـقدر جـوانه رؤیا

در باغچه ی بیداریمــان ســبز می شد !

هــنوز هم ســرحال که باشم ،

کــسی را پیدا می کنم

و از آن روزهای بــی برگشــت برایــــش می گویم !

نمی دانی مرور دیدارهـــــای پشتِ ســـــــر چه کیفی دارد !

به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا ...

همیـــشه قدمهای تو را

تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم ،

بعـــد بر مــی گشتم

و به یاد ترانه ی تــــازه ای می افتادم !

حالا، بــعضی از آن ترانه ها ،

دیگر همـــــسن و سال ِ با توبودنند !

مـــی بینی؟ عزیز!

برگِ تـــــــــانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی ,

دوباره از شکســـــتن ِ شیشه ی بــــــــغض ِ من تر شد !

مـــی بــــینی ... 

یــــــادت همیشه با مـــن است

تـــــا بــــی نهایت ....

 



 حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست ... ولی یاد تو مهمان همیشگی قلبم است ...

  

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم هوای تو را کرده .

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم . 

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم .

دوباره می خواهم به سوی خاطراتم بیایم . تو را کجا می توان دید؟ 

در آواز شب آویز های عاشق ؟ 

در چشمان یک عاشق مضطرب ؟ 

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته ؟ 

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ، برای تو نامه بنویسم .

. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی   

ای کاش می توانستم خودم را برای تو معنا کنم 

و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم .

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم .

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند

و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیاید .

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود .

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود .


موضوع: | نویسنده: صابر

هیچ کس
 
 
این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست



آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست



حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست



دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست



باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست



من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

 

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

//***************//


دلم گرفته

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته  

  

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته 

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

//***********************************//


 

چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت                 
 
در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت
 
 
چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب                   
 
نگاه ابری او یک بهار باران داشت
     
 
فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد                  
 
 و دستهای تو که روح سبز احسان داشت
  
 
فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد                       
 
به روی منبر نی این همه مسلمان داشت
     
 
چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت                        
 
که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت
     
 
گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر                     
 
تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت
     
 
چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب                     
 
که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت
      
 
در امتداد افق رد خون تو باقی است                  
 
غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت

//*********************************************//

انسان

نه...سرمایمان از زمستان نبود

 بجز ما کسی زیر باران نبود

 زمان روی یک سیب آغازشد

 ولی سیب آغاز انسان نبود

 خداخوردن سیب رامنع کرد

 خدا آن زمان ها مسلمان نبود

 خدا دید ما دوستدار همیم

 که از خلقت خود پشیمان نبود

 اگر لذت با تو بودن نداشت

 چنین خوردن سیب آسان نبود

 خدا راند ما راشبی از بهشت

 بهشتی که اندوه درآن نبود

 زمین ذره هایی پر از درد داشت

 فقط آدم این گوشه مهمان نبود

 خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

 بجز ما که درآن قدم می زدیم

 کسی عابرآن خیابان نبود

 دل آدم آن وقت ها غصه داشت

 ولی غصه اش قحطی نان نبود

 وحالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر وزندان نبود

 زمانی که هنگام مجرم شدن

 بجز سیب دردست انسان نبود

//*****************//****************//

دیدی اخرش

دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ی ما را خورد که پاییز. شد ! ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما ؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند . خلاصه از قدیم و دور گفته اند و. می گویند که پاییز فصل عاشق هاست و آذز آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند ! به عاشقیم یقین دارم که می نویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد . مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران ، برف در سرزمینمان بارید . پاییز مبارک کی گفته پاییز اونه که باد برگارو میریزه واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه

//*************************************//

به زور نخند عزیزم دنیا.....

زوركي نخند عزيزم ميدونم اومدي بازي
نميخوام اين آخرين بازيه زندگیم ببازي
خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست
از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي
اومدي بشكني بشكن
از من ساده چي مونده
قبل تو هركي بوده تموم تارو پود سوزونده
توام از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده

نفرتتو از غريبه سر يك غريب خراب كن
خنده ی كوتاهمم رو بيا گريه كن عذاب كن
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاشه
باقي دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه
عقده هاي يك شكستو خالي كن سر دل من
ديگه متروك موندو سرد خاک پير ساحل من
از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه
بازي بسه پاشو بشكن من غريبو تو غريبه

دل ما اونقده پارست مودنش مرگ دوبارست
آسمون سينه ی ما خيلي وقت بي ستارست
هميني كه باقي مونده واسه دل خوشي تو بشكن
تيكه تيكهام و بردن آخرينشم تو بكن
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
يعقتو نميگره هيچكس آخه من اينجا غريبم
بزن و برو عزيزم مثل هركس كه زد و برد
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد

//***************************************//


 

بغض تنهایی ام شکست ....

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...

آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است ...

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر

تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد......

//**************************************//

 ای کاش ............

کاش بودی و می دیدی که چگونه امیدم کنج...

 کلبه بی تفاوتیها زانوی غم بغل کرده...

چشمان منتظرم خیره مانده به قالب ...

خالی پنجره ای که پر نور نمیشود...

از من مخواه احساسم را لا به لای کتا بهایم ...

پنهان کنم که من به اوج دلتنگی رسیدم ...

اگر ببینمت فقط سکوت میکنم  می دانم حرفهایم ...

را از چشمان بارانیم میخوانی آن وقت دستهای ...

بی گناهم را پیش رویت میگیرم  می دانم...

 که دست خط نا نوشته ام را از سطر سپید... 

دستهایم میخوانی  بهترینم آیه مکررم ....

عاقبت روزی میرسد که من رنگین کمانی... 

از عبور بارانی تو را ببینم آنگاه نگاهت را...

ازبر میکنم و پلک هایم را از هم نمیگشایم ...

//*****************************************//

عشق يعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پيکر و بی سر شدن

     عشق يعنی خدمت بی منتی ؛ عشق يعنی طاعت بی جنتی

      گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام

  عشق را ديدی خودت را خاک کن ؛سينه ات را در حضورش چاک کن

     عشق آمد خويش را گم کن عزيز ؛ قوتت را قوت مردم کن عزيز

    عشق يعنی مشکلی آسان کنی؛دردی از درماندهای درمان کنی

  عشق يعنی خويشتن راگم کنی؛عشق يعنی خويش راگندم کنی

  عشق يعنی نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس

     هر کسی او را خدايش جان دهد ؛ آدمی بايد که او را نان دهد

     در تنور عاشقی سردی مکن ؛در مقام عشق نامردی مکن

  لاف مردی ميزنی مردانه باش ؛ در مسير عاشقی افسانه باش

    دين نداری مردمی آزاده باش ؛ هر چه بالا ميروی افتاده باش

  در پناه دين ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت ميروی کاری مکن

      عشق يعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خدا

   عشق يعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق يعنی بنده بی فرقه ای

  عشق يعنی آنچنان در نيستی ؛ تا که معشوقت نداند کيستی

       عشق يعنی ذهن زيبا آفرين ؛ آسمانی کردن روی زمين

عشق گويد مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غير انگوری ولی

  هر که باعشق آشناشد مست شد؛وارديک راه بی بن بست شد

    کاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد

  هر کجا عشق آيد و ساکن شود ؛ هر چه نا ممکن بود ممکن شود

  در جهان هر کار خوب و ماندنيست ؛ رد پای عشق در او ديدنيست

   شعرهای خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان

**//////////////////////////////**

عشق چیست

ایکه می پرسی نشان عشق چيست؛عشق چيزی جز ظهورمهر نيست

    عشق يعنی مهر بی چون وچرا ؛ عشق يعنی کوشش بی ادعا

     عشق يعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق يعنی رفتن با پای و سر

  عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعنی جان من قربان اوست

عشق يعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو

   عشق يعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق يعنی بوسه بی شهوتی

        عشق ، يار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

  عشق يعنی دشت گلکاری شده ؛ در کويری چشمه ای جاری شده

     يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار

   در خزانی برگريز و زرد وسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت

     عشق يعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن

   عشق يعنی زشتی زيبا شده ؛ عشق يعنی گنگی گويا شده

     عشق يعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کيفيت به زنبور عسل

  عشق يعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اينهمه ديوار باش

عشق يعنی يک نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا

   زير لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگين تبسم کاشتن  

    عشق ، آزادی ،رهايی ايمنی ؛ عشق زيبايی ، زلالی ، روشنی

  عشق يعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق يعنی ماهی راهی شده

      عشق يعنی آهويی آرام و رام ؛ عشق صيادی بدون تير و دام

  عشق يعنی برگ روی ساقه ها؛عشق يعنی گل به روی شاخه ها

            عشق يعنی از بديها اجتناب؛بردن پروانه از لای کتاب

       در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعنی کاهش رنج بشر

          ای توانا ، ناتوان عشق باش؛پهلوانا ، پهلوان عشق باش

     ای دلاور ،دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باش

عشق يعنی تشنه ای خود نيز اگر ؛ واگذاری

 //**************************************//


 

خواستم بر صفحه دل قصه ننویسم زغم اما نشد                                        

خواستم محوش کنم عکس رخش را ازدلم  اما نشد

خواستم چشمان خودرا بسته تا کویش روم امانشد                                           

خواستم با این تن زخمی خودم سویش روم اما نشد

خواستم آغوش بگشایم به دل ماوا دهم اما نشد                                        

خواستم عاشق بمانم  عشق رامعنا دهم اما نشد

حواستم ساقی شده دل گریه ها ریزم به جام اما نشد                                    

خواستم ساغر شده شاید رسم آن دم به کام اما نشد

صفحه دل می زند ازغم سراسر داد ها اما چه شد                                       

عکس دلبر روی دل بنشسته با بیدادها اماچه شد

چشم خود رابستم و رفتم رسیدم بردرش اماچه شد                                        

ازدلم یا قوت ها کندم نهم تاج سرش اما چه شد

چون که آغوشم گشودم پر زد ورفت ازبرم اماچه شد                                    

معنی عشقی که در دل بود دانست دلبرم اما چه شد

بر درمیخانه ساقی گشتم و کشتم دلم  اما چه شد                                              

ساغرم بشکست وافتادش زمین آن دم دلم اما چه شد

صفحه دل خالی ازصد غصه شد اما نشد دیگر چه شد                                     

قاب عکسش دید تنها قصه شد امانشد دیگر چه شد


خدایا

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

خدایا کمک کن خدا.......تو دیگه دوسم نداری میدونمم نباید دوس داشته باشی چون اونقدر بنده بد تو هستم که بنده های دیگرت به بدی من نمی رسند بس هر ظلمی بکنی به دیده منت حاضرم قبول کنم من اگه جای تو بودم طاقت اینهمه گناه و کفر از بنده رو شاهد نمیشدم اما تو شدی کاش منو ببری من که نه کار مفید انجام میدم نه بنده خوب تو هستم برای چی نگه داشتی منو نگه داشتی گناهای زیادی بکنم خداجون حتی روم نمیشه ازت طلب بخشش بکنم خدایا فقط خودت میدونی و میتونی بس هر عذابی و مصیبتی رو میخوای که حقمه بهم بده منم قبولش میکنم


 

دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین

عشق را در آسمان قلب و روح من ببین

عشق من در ذهن و در جان من است

عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است

عشق من یادش بود آرام دل ،

یاد او هر غصه ای را مرهم است

گر، به او دل خوش بدارم روز و شب

جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟

گر سزاوار ره کویش شوم

فارغ از دنیا شده ، سویش روم

دل زقید بندها وا میشود

در بهشت اولینش باز ماوا میشود

مرغ دل تنها سبکبال و رها

رو بسوی عرش اعلا میشود

عاشق شدن چيز ساده ايست . . . مهم عاشق ماندن است ،

 

بي انتها.. بي زوال.. تا ابد.. بي منت....!

//***********************************//

 

 

کاش نامت را با خط بریل می نوشتند!
صدا کردنت کافی نیست
شکوه اسم تو را باید لمس کرد . . .
.
.
.
هرقدر رفاقت بکنم می ارزی / اظهار صداقت بکنم می ارزی
آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست / صدبار که یادت بکنم می ارزی . . .
.
.
.
خوب میدانم برای من کسی مثل تو نیست / خوب میدانم که روزی باز ناچارم به تو
میروم شاید دلت روزی گرفتارم شود / میروم اما گرفتارم ، گرفتارم به تو . . .
.
.
.
با تو بر مرغان دریایی امیرم / بی تو در زندان تنهایی اسیرم
با تو در کاخ وفا ارباب عشقم / بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم . . .
.
.
.
اینجا آسمان صاف تا قسمتی به رنگ دوستی همراه با غبار فراق است ،
توده ای سلام به سمت شما در حرکت است ، ضمنا احتمال بارش بوسه فراوان است . . .
.
.
.
ماه من ، نماز آیات می خوانم ، وقتی گرفته ای !
.
.
.
از تمام دار دنیا ، تنها یک چیز دارم : دوستت !
.
.
.
در برهوت بی کسی تنها تو همزاد منی / ای نازتر از خواب شبم ، همواره در یاد منی . . .
.
.
.
یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم
به هر حال ممنون از مشتت . . .
.
.
.
اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که / دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را . . .
.
.
.
چه سخت است ، تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی
وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست ، تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند . . .
.
.
.
اونقدر که فکرشو میکنی دوستت ندارم ، چون اونقدر دوستت دارم که نمیتونی فکرشو بکنی !
.
.
.
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای "تو" که سالها منتظر در زدنت بودم . . .
.
.
.
همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عــمد ....
راه اشــتباه را نباید برگشت ... !!!
.
.
.
حافظ هنوز اصرار دارد ، خبر خوشی در راه است!
تو کجای دنیای منی که هر چه می آیی نمی رسی . . . ؟
.
.
.
کاش می شد همدلی را قاب کرد،ساکنان شهر غم را خواب کرد
کاش می شد نور چشمان تو را،جانشین تابش مهتاب کرد . . .
.
.
.
گفتم دل و جان بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی! این من بودم که بی‌قرارت کردم . . .
.
.
.
بیمار عشق توست پرستوى روح من ، از این مریض خسته عیادت نمیکنى !؟
.
.
.
دلتنگی فقط یک اسم مستعار است
برای تمام حس هایی که
اسمشان را نمی دانیم
و هر کدامشان برای خود یک دلتنگی اند . . .
.
.
.
خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن / یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پراست / لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن. . .
 
 
//****************************//
 
 
 
كجاي اين شب غريبمو  ، كجاي اين كرانه ي كبود

كجاي اين شبي كه از ازل ، چراغ ماه قسمتش نبود

كجاي اين هميشه ابريم ، كه آسمان نشان نميدهد

به گريه مي رسم ولي سكوت ، به گريه هم امان نميدهم

كجاي اين شبم كه ميكشد ، هواي گريه ام به ناكجا

از اين خرابيم كه ميبرد ، به خانه اي كه نيست اي خدا

كسي نمانده پا به پاي من ، مگر غمي كه خانه زاده توست

اگرصداي سرمه ريز من ، كه شعر سر به مهر ياد توست


 


___&&&*&&**_
______**&&**__
_______**&&**__
________**&&**___________ __$$&$$$_______________$&$$$
______$$&&1111$$$&&_________ &&1111$$&&
___$$&&111111111$$$&&____&&1111111111$$&&
___$&1111111111111$$&&__&&111111111111$$$&
__$&1111111111111111$$&&111111111111111$$$&
__$&111111111$$$$1111$$1111$$$$111111111$$$&
_$$11111111$$$$$$$$$1111$$$$$$$$$1111111$$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$1$$$$$$$$$$$11111111$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$111111111$&
__$111111111$$$$$___منتظرم__$$$$$111111111$$&
__$&1111111111$$$$$$$$$$$$$$$$11111111111$&
___$111111111111$$$$$$$$$$$$111111111111$&
____&11111111111111$$$$$$111111111111111&
_ ____&11111111111111$$11111111&&111$$&&
____ __&&1111111111111111111111&&11$&&
______ __&&111111111111111111111&&1&
_________ _&&11111111111111111$&_&&
__________ ___&&111111111111$$&___&&
__________ ______&&&1111111$&______&&&_&&
____________________&&&111& _____ &&&&
______________________&&&&&$ _______ *&


 

شيشه اي مي شکند ...
يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي
مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ کس هيچ نگفت،

قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟
دلم سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟...


 

 

 


موضوع: | نویسنده: صابر

 

در پس کوچه های کودکی تا چشم باز کردم  خود را بزرگ دیدم

 

کاش میشد با چشم بهم زدن دیگری باز در آن کوچه ها میدویم

اما حیف که عمر به سمت سرازیری روان است و دیگر راهی برای بازگشت نیست

نمیدونم این شعرومو تو پستای قبلیم گذاشتم یا نه ولی دوست دارم بازم بزارمش

تا چشم به هم زدیمو خود را دیدیم............در قافله ی عمر چه روزا دیدیم

این عمر گذشت سهل و اسان ولی..........در وادیه این فلک چه چیزا دیدیم

هر روز به بازیه فلک رقصیدیم...................هر روز به فکر لحظه ها خندیدیم

ما چشم بهم زدیم و این دنیا را.................با خاطره ی خود به جهان بخشیدیم

این خاطره است که تا ابد پابرجاست.........این یاد تو است که بر زبانها پیداست

ای همسفر زندگیم شکی نیست............بی بودن ما هم این جهان پابرجاست
....................................................................................................................................


 
بنام تنها پناهگاه ارزوهام
 
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

*********************************************


موضوع: | نویسنده: صابر

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم


 

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

 *****************************************************

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد



تو که نزدیک تر از من به منی می دانی



دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد



هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم



از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد



دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق



بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد



ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را



غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد


***************************************************** 

 

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم...

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد.. حال دختر خوب نبود.. نیاز فوری به قلب داشت.. از پسر خبری نبود.. دختر با خودش میگفت: میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی.. ولی این بود اون حرفات.. حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز كرد.. دكتر بالای سرش بود. به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت كنید.. درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم.. پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم.. امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند.. اون این كارو كرده بود.. اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد.. و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

******************************************************** 

 

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

***************************************************************

 

من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو

**********************************************************

خصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضیح اینكه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب كرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !
اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ كه در یک قسمت تاریک آنهم بدون كوچكترین حرکت، یك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !
مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یك موجود كوچك با عشقی بزرگ

******************************************************************

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

***************************************************************

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

***********************************************************

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

*************************************************

 

 


موضوع: | نویسنده: صابر

مگه من چه کرده بودم که منو تنها گذاشتی تو بگو اخه واسه چی

منو زیره با گذاشتی حیف از اون عشق و علاقه حیف از اون دوست

دارمها حیف از اون عودی که سوخته مثل شمعی تو شبها حالا من

موندمو این ساز سر میدم با گریه آواز تا  شاید  یکی  بیادش  با  دلم

 بشه هم آواز تو که تنهایی ندیدی تو نمیدونی چه سخته تو نمیدونی

 چه تلخه وقتی دل تیره بخته تو کجایی که ببینی دارم از غصه میمیرم

 آرزوم اینه بیای تا که دستاتو بگیرم تو تمومه زندگیم بودی گلم تو بودی

 مالکه این جونو دلم تو  کجایی که ببینی غصه ها  از  جدایی  تو  گشته

حاصلم ای  به من  نزدیکتر از هرم نفس توی قربتم تو  بودی همه  کس 

 بی تو زنده بودنم ای همنفس مثله مرگه یه  برندست تو  قفس  تو  که

 تنهایی ندیدی تو نمیدونی چه سخته تو کجایی که ببینی دارم از غصه 

میمیرم آرزوم اینه بیای تا که دستاتو بگیرم

*****************************************************

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق

هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي

بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر

رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد ...

************************************

  در یک اتاق فاصله ای بین سقف وکف

یک حجم گنگ با دو بغل فکر بی هدف

مثل مجسمه به تولبخند میزنم

دارم شکسته های تو را بند میزنم

خودکارم از نداری این واژه ها پر است

لیوانم از نگاه تو خالیست یا پر است ؟

بازخم واژه های جدیدی که میدهی

یک شعردرد ، درد شدیدی که میدهی

من را بکش به سمت شب ابتدایی ات

با چشمهای ساده آدم ربایی ات

گرچه به قطب منفی و مثبت نمیخوریم

از ذهن محرمانه هم خط نمیخوریم

از این اتاق مرگ به بیرون نمیرسد

کم کم به مغز شاعری ام خون نمیرسد

اصلا بیا و با همه خوب و بد بساز

از این اتاق یک غزل مستند بساز

در این اتاق فرصت دیدارمان که نیست

گفتیم عشق ! عشق ولی بارمان که نیست

شب می کشد تو را و به دیوار می زند

دارد فضای شعر مرا جار می زند

در ذهن نقشه ای که چنین دور مانده ای

نامت جزیره نیست که محصور مانده ای ؟

ای بکر دور گم شده در اطلسی بزرگ

زل میزند به چشم تو چشم چهار گرگ

درشعر محرمانه یک مشت جارچی

درچشم نیمه بسته مردی شکارچی

یک مرگ جدولی به سرش زد ولی نشد

میخواست عاشقانه بمیرد ولی نشد

ازهفت رد شدیم خیابان چندم است ؟

هی مرگ مرگ جان من این جان چندم است

حرفی نمانده با تو( دهان سروده خوان)

چیزی نمانده است بجز چند استخوان

با این وجود باز مرا نبش قبر کن

یک مرده عاشقت شده یک لحظه صبر کن

اصلا خدا ...خداکند این عشق دور من

ته مانده های له شده ای ازغرور من

دارد میان بازیمان گیج میخورد

هرچند کارد دسته خود را نمیبرد

اما خدا ...خدا...به خدا نه خداخدا

من را درون خود بکش ای مرگ ، بی صدا

************************************

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

*******************************

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند

 و پرسيدم دلم او گفت : نه تنها نمي ماند

به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده اين دل را

 و گفت اين چشم ها كه تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت

ولي او گفت اين دل دائما دريا نمي ماند

به او گفتم كه كم دارم تو را روياي كمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند

 به او گفتم كه هر شب بي نگاه تو شب يلداست

ولي گفت او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت

كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند

و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد

چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند

 خدايا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند

****************************


موضوع: | نویسنده: صابر

سلام گلهای نازنینم دوباره شروع به ادامه نوشتن وبلاگم نمودم امیدوارم با نظر گذاری روی مطالبم منو راهنمایی کنید و بتونم با کمک شما سروران گرامی و اساتید محترم منم وبلاگ خوبی داشته باشم

 

گيرم كه درباورتان به خاك نشستم


وساقه هاي جوانم ازضربه هاي تبرهاتان زخم دار است


باريشه چه مي كنيد؟


گيرم كه برسر اين بام بنشسته در كمين پرنده اي


پرواز را علامت ممنوع ميزنيد


باجوجه هاي نشسته درآشيانه چه ميکنيد؟


گيرم که ميزنيد گيرم که ميکشيد گيرم که ميبريد


بارويش ناگزيرجوانه چه ميکنيد؟


 

 

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را

به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما..

چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس کهنه ي شب ميترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب

و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما...

آه اين بغض گران،صبر چه مي داند چيست؟


خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم
 
در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم
 
نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم
 
گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم
 
وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید
 
زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم
 
پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد
 
ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت
 
بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را
 
که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم
 
ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد
 
نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم
 
بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا
 
که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم
 
تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی
 
برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم



 
تبلیغات